سلام دوستان
راستش امروز داشتم کتابهای کنکورم رو نگاه میکردم تا یه خورده برگردم به خاطرات کنکور
و اون حال و هوایی که دلم یه خورده واسش تنگ شده که یه مطلبی رو توی یه کتاب دیدم که
اون موقع ها خیلی ازش خوشم میومد.گفتم اینو بیارمش تو وبلاگ.
شاید شنیده باشید،اما خوب قشنگه...
شاد بودن هنر است،
شاد کردن هنری والاتر،
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز،
بی خبر از همه خندان باشیم.
بی غمی عیب بزرگی ست
که دور از ما باد...
چه طور بود؟
کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان،
روی کدامین کوه؟
که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!
کجا باید صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر،آسمان کور
نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم.
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گر چه گردآلود سختی هاست
نمی خوهم از این جا دست بردارم!!
تنم در تار و پودِ عشقِ انسانهای خوبِ نازنین بسته ست.
دلم با صد هزاران رشته،با این خلق
با این مهر،با این ماه
با این خاک با این آب...
پیوسته ست.
مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدنِ دنیایِ ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.
جهان بیمار و رنجور است.
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی ست.
نمی خوام بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را بر افرازم،بیفروزم
خرد را،مهر جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردایی،چه دنیایی!
جهان سرشار ازعشق و گل و موسیقی و نور است...
نمی خواهم بمیرم ای خدا!
ای آسمان!
ای شب!
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است؟!
یا حسین شهید